بررسی کارکرد راوی اوّل شخص در امر روایتگری رمان دا

نوع مقاله: علمی- پژوهشی

نویسنده

دانشگاه رازی

چکیده

دو ضمیر «من» و «ما» راویتگر رمان دا هستند. اگر چه نویسنده¬ی این داستان، چندان به شاخصه¬های از پیش تعیین شده¬ی انتخاب روایتگر اوّل شخص پایبند نیست و گهگاه زاویه¬ی دید روایت را به ناگاه تغییر می¬دهد، اما زاویه¬ی دید راویِ اوّل شخص، تا پایان داستان، وجه غالب روایتگری است. راوی در رمان دا، گاه از حدّ فردیّت فراتر می¬رود و از زاویه¬ی دید راوی «دانای کلّ شخصی» به روایت می¬پردازد تا چنین پنداشته شود که راوی اوّل شخص، در بخش¬هایی از داستان به منظور انتقال صریح اطلاعات، به دانای کل استحاله می¬یابد. از میان روش¬های ارائه زاویه¬ی دید، جریان سیّال ذهن بیش از هر چیز، منتقل کننده¬ی احساسات و هیجانات راوی است که بدین ترتیب، اطلاعات لازم در اختیار خواننده قرار می¬گیرد.در این پژوهش، نخست انواع زاویه¬ی دید به کار برده شده و نوآوری¬های روایی موجود در رمان مورد بررسی و واکاوی قرار گرفته اند سپس انواع تک گویی¬ها با ذکر مثال ذکر گردیده اند تا در نهایت، درکی کامل از نقش راوی و اهمیت زاویه¬ی دید انتخابی وی در موفقیت رمان، مورد بررسی قرار بگیرد
واژگان کلیدی: راوی، زاویه¬ی دید، تک گویی درونی، جریان سیال ذهن.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Function of the first-person narrator in the novel The Da narrative

چکیده [English]

Abstract
Two pronouns "I" and "we" in Da novels are narrated. Although the writer of the story, much of the predetermined selection criteria are not complied with, and occasionally narrates the first person point of view the narrative suddenly changes, but the first-person narrator's point of view, to the end of the story, is the dominant narrative. The narrator of the novel, Da, sometimes beyond their limit And from the point of view of the narrator wise person narrative will be deemed to have such a first-person narrator, in parts of the story in order to convey accurate information, to the entire transformation is wise . By Different methods of viewing angle, shifted stream of consciousness than anything the narrator's feelings and emotions that the reader is thus required. By Different methods of viewing angle, shifted stream of consciousness than anything the
Keywords: narrative, point of view, interior monologue, stream of consciousness

کلیدواژه‌ها [English]

  • Keywords: narrative
  • Point of View
  • interior monologue
  • stream of consciousness

مقدمه

ادبیات دفاع مقدس، به ویژه عرصۀ رمان­نویسی، ادبیاتی نوپا و در عین حال نوآور است؛ چراکه می­توان ابداعات نویسندگی را در آن جستجو کرد که سرشار از تازگی، شور و بالندگی در تحلیل رخداد­های تاریخی و انسانی است. این قلمرو در عین حال، بر اهمیت ارزش­های  انسانی و اسلامی در طول هشت سال دفاع مقدس نیز تأکید و اشاره می­نماید. همین ویژگی، موجب گشته است تا در وادی خشونت‌آمیز جنگ به روایت رمان دا نیز ارزش­های انسانی-دینی از جمله فداکاری، انسان­دوستی، ارزش­های دینی، میهن­پرستی و... دیده شود؛ از این‌رو است که می­توان گفت: نه خود جنگ، که این دفاع از دین، مذهب، کیان و مام وطن و عملکرد رزمندگان، زیبا و تحسین‌برانگیز است و واجد آن است تا در حوزه­های مختلف مورد توجه قرار گیرد. راوی رمان دا، چهره­ای واقع­گرایانه از خود و دیگر شخصیّت­های داستان ارائه می­دهد. رفتارهای انسانی همچون خشونت، درد، نگرانی، محبّت، عصبانیّت، انسانیّت، بربریّت و...که همگی در جنگ، پیش چشم انسان نقش می‌بندند در این رمان نیز به قلم در آمده‌اند.در این پژوهش نیز پژوهشگران برآنند تا رمان دا را از منظر کیفیت حضور راوی – که بر مبنای خاطره‌نویسی به روایت اقدام می­نماید- و زاویۀ دید انتخابی از جانب وی، مورد بررسی قرار دهند؛ در این پژوهش، نخست انواع زاویۀ دید به کار برده شده و نوآوری­های روایی موجود در رمان مورد بررسی و واکاوی قرار گرفته‌اند سپس انواع تک‌گویی­ها با ذکر مثال ذکر گردیده‌اند تا در نهایت، درکی کامل از نقش راوی و اهمیت زاویۀ دید انتخابی وی در موفقیت رمان، مورد بررسی قرار بگیرد و سرانجام به پرسش­های زیر پاسخ داده شود.

1. روایتگر، از چه زاویۀ دیدی اقدام به روایتگری نموده است؟

2. کیفیت حضور راوی/راویان در رمان به چه شکل است؟

3. به کاربردن انواع تک‌گویی از جانب راوی یا شخصیّت­ها تا چه میزان به پیشبرد امر روایت منجر شده است؟

 

پیشینۀ تحقیق

در زمینۀ مورد بررسی در این مقاله تاکنون پژوهشی صورت نگرفته است هرچند که برخی مقالات علمی پژوهشی، به برخی از زوایای این رمان پرداخته‌اند که می­توان به مقالۀ «شگردها و زمینه­های تداعی معانی در داستان دا» نوشتۀ فاطمه معینی اشاره کرد که به بررسی نقش تداعی معانی در فراخوانی حادثه­ها و شکل‌دهی به آنها در رمان دا می­پردازد. از این‌رو، تفاوت این مقاله با موارد دیگر پژوهشی در این است که نویسندگان، موضوع را بر حسب کارکرد­های «راوی اوّل شخص» بررسی و تحلیل کرده‌اند. اما از جمله منابعی که در این پژوهش بیشترین کاربرد را داشته است می­توان به «الزمن و السرد القصصی فی الروایة الفلسطینیة المعاصرة بین 1973-1994»، نوشتۀ محمد ایوب و ادبیات داستانی، نوشتۀ جمال میرصادقی اشاره کرد.

 

درونمایۀ رمان

رمان دا، بازخوانی خاطرات و سرگذشت زندگی «سیده زهرا حسینی» است در سه مقطع خردسالی (که در بصره و سپس ایران می­گذرد و با سختی­های بسیار همراه می­باشد)، نوجوانی (که با آغاز جنگ تحمیلی همراه است) و جوانی و بزرگسالی وی است که محدودۀ زمانی دوران هشت سالۀ دفاع مقدس و پس از آن را در جنوب کشور و شهر اهواز و سپس تهران، شامل می­گردد. زهرا، دختری در آستانۀ 17 سالگی است که عهده‌دار غسل دادن کشته‌شدگان جنگ و پرستاری از مجروحین می­گردد و در طی جنگ، پدر و برادر خود را از دست می­دهد و خود آنها را به خاک می­سپارد و تمام این امور موجب می­گردد تا سیده زهرا، شخصیّتی استوار و مبارز بیابد و رشادت­های قابل توجهی از خود نشان دهد که تا زمان اصابت ترکش به نزدیکی نخاعش و اعزام او به شیراز جهت مداوا، ادامه دارد و پس از آن نیز، با تشویق همسرش به حضور در میدان جنگ، همچنان معتقد به آرمان­های دفاع مقدس باقی می­ماند.

 

پردازش تحلیلی موضوع

روایت داستانی، زنجیره­ای از رویداد­ها است که در پیکرۀ یک متن به خواننده منتقل می­شود؛ این انتقال همواره بر بستری از روایت، تولید یا باز­تولید می­شود. از این‌رو، فرایند انتقال در روایت داستانی، می­تواند به عهدۀ راوی داستان و یا یکی از شخصیّت­های آن باشد.(امامی و مهدی­زاده،1387: 129-160) در هر اثر داستانی، داستان‌نویس، به دو شکل کلّی داستان را روایت می­کند؛ یا از طریق یکی از اشخاص یا به واسطۀروایتگری که خود نسبت به داستان، موضعی بیرونی انتخاب کرده است؛ روایتگر به طور کلّی یا از جهان داستانی که روایت می­کند، غایب است یا یکی از شخصیّت­های داستان است (الحجمری،1993: 174) و نویسنده نیز، با یاری زاویۀ دید، موضوعی را نقل یا مطرح می­کندکه ممکن است به شیوۀ اوّلشخص[1]، دوّم­شخص[2] یا سوّم­شخص[3] ارائه گردد. (میرصادقی،1382: 302)

 

گونه­های مختلف روایتگر در داستان دا (انواع زاویۀ دید)

قسمت عمدۀ رمان دا با استفاده از دو ضمیر «من» و «ما» روایت می­گردد که راوی در هر دو حالت، شخصیّت اصلی داستان، یعنی «سیده زهرا» است که به عنوان «اوّل شخص قهرمان»، در جای جای داستان، برخوردار از شاخصه­های روایی اوّل شخص مفرد می­باشدو از این‌رو، شناخت وی از محیط اطراف و دیگر اشخاص موجود در داستان، شناختی دور و کلّی‌نگر و همراه با حدس و گمان و عدم آگاهی صد در صدی است. به عنوان نمونه، هنگامی­که در ابتدای داستان، راوی (زهرا) درباره پدر خود اطلاعاتی را در اختیار خواننده قرار می­دهد، از کم و کیف دقیق آنچه می­گوید خبر ندارد. «او به خاطر فعالیت­های سیاسی­اش به ندرت به خانه می­آمد.. و با آدم­های سرّی رفت و آمد می­کند.» (حسینی،1388: 17) در اینجا، راوی نه از محتوای فعالیت­های پدرش خبر دارد و نه هویت آدم­های سرّی را می­داند؛ بنابراین، نمی­تواند اطلاعات مفیدی در اختیار خواننده قرار بدهد. در این دیدگاه، نویسنده «حکم روایت‌کنندۀ داستان را دارد.» (میرصادقی،1382 :492) و از آنجا که حضورش ناپیدا است، و ممکن است جملاتی را نا­هماهنگ و بالاتر از سطح معلومات و درک احساسی روایتگر به اونسبت دهد، نمی­تواند تحلیل مستقیمی از کلّیّت داستان ارائه نماید؛ زیرا که راوی، در پوشش یکی از شخصّیت­ها (غالباً شخصّیت اصلی) فرو می­رود و در ادامه، این شخصیت، داستان را از بعد داخلی نقل می­کند؛ چنین زاویۀ دیدی، علاوه بر اینکه قادر است خط سیر داستان را سرعت ببخشد، به واقعیت نیز نزدیک­تر است. (سلیمانی،1363: 81-83)

از سوی دیگر، براساس شیوه­ای که روایتگر در بیان برگزیده است، می­توان شاخصه­های راوی شخصی(سوم شخص نمایشی)[4] را نیز در روایت ملاحظه نمود و بدین ترتیب، این پندار حاصل می­آید که در مواقعی از داستان، راوی به «دانای کل»[1]استحاله می­یابد و تنها از خلال یک روایت اوّل شخص، قصه گسترش پیدا می­کند تا داستان از چارچوب­های محدود نگاه یک شخصیّت خارج شود. (رضا کاظمی، بی‌تا: 86-88) در این رمان نیز از آن‌رو که روایتگر، برهه­ای از زمان را که مربوط به زمان خردسالی­اش می­باشد به عنوان نقطۀ آغاز روایتگری مد نظر قرار می­دهد؛ آنچه ازخاطرات کودکی 5 ساله روایت می­شود و درکی که از امور به دست می­دهد، چندان باورپذیر نیست؛ زیرا راوی اوّل­شخص، به سبب سن و سال و نیز محدودیت­های انسانی­اش نمی­تواند به گوشه و کنار داستان سَرَک بکشد و احاطه داشته باشد و چنین استنباط­هایی از مسائل ارائه دهد، از این‌رو چنین می­توان نتیجه گرفت که راوی، در بخش­هایی، همان راوی دانای کل است که با ضمیر «من» به روایتگری می­پردازد البته این راوی، مداخله­ای در روند داستان ندارد؛ بلکه دانایی خود را به روش­هایی از جمله، بیان شک و تردید و نمایان شدن به عنوان یکی از شخصیت­های داستان پنهان می­کند و خود را به عنوان مشاهده­گری بی­طرف جلوه می­دهد.(رضوانیان و نوری،1388: 79-94) تا بدین‌گونه، چندان از «منِ» راوی فاصله نگیرد. بدین ترتیب، روایتگری این داستان، گاه میان راوی اوّلشخص و راوی شخصیِ سوم­شخصی که در غالب من استحاله یافته است، در نوسان است و به کار بردن واژگان «بیگانه‌ساز»2–به عنوان مشخصۀ راوی شخصی- نیز مؤید همین امر است؛ در حقیقت، راوی اوّل شخص، آنجا که به حوادث و امور احاطه ندارد؛ گاه از معیار­های راوی شخصیو گاه نیز دانای کلّ نامحدود پیروی می­کند تا بتواند به زوایای مختلف داستان سرک بکشد. در روایت با راوی شخصی،«من دوم» به صورت سوم شخص، دیده­های خود را گزارش می­کند و در عین بی­طرفی، گاه با تأکید بر برخی رفتار­ها و گفتار­ها، عقاید خود را نیز بیان می­دارد. (اخوت،1371: 109-110؛ مستور،1379: 37) «از اینکه زهرا مادر بود و بی‌خیال بچه‌اش را رها کرده بود، تعجب کردم.اصلاً مثل یک مادر هم رفتار نکرد.انگار دلش برای او نمی­تپید. حتی او را در آغوشش هم نگرفت و نبوسید.» (حسینی، 1388: 395) این روایتگر، چون قادر به تحلیل رخداد­های پیرامون خود نیست، قضاوت خواننده را دربارۀ افکار و احساسات شخصیت­ها، با حدس و گمان همراه می­سازد. (سلیمانی، 1363: 85) «او در جریان کارهای بابا قرار داشت و به نظر می­رسید خودش و بقیه کارگرانش هم در این کارها نقش دارند.» (همان: 17) «بر خلاف دا که خیلی مضطرب و نگران به نظر می­رسید، من و علی بی توجه به حال و روز دا سرگرم شیطنت و بازی خودمان بودیم.»‌ (همان: 25) «حس می‌کردم بابا از اینکه من و علی آنجا هستیم ناراحت است.انگار نمی­خواست ما او را در آن حال و وضع ببینیم.» (همان: 26) چنان که پیداست، راوی (شخصی) داستان نمی‌تواند به طور قطع نظر بدهد که فلان شخصیّت، تصمیم مشخصّی دارد یا نه؟ زیرا که وی بر جسم و روح دیگران تسلّط ندارد و فقط از روی کردار و گفتارشان می‌تواند به افکارشان پی ببرد و قادر به تحلیل افکار دیگران نیست و زاویۀ دید انتخابی وی در این موارد، بیرونی و با فاصله است. «خیلی وقت‌ها به این فکر می­کردم مگر او چکار می­کند که این قدر باید کنترل شود به کارهایش دقت می­کردم تا چیزی سر در بیاورم. اما او آدم تودار و پنهان کاری بود.» (همان: 59) اما در نمونه­ای که نویسنده به راوی اوّل شخص، اجازه می­دهد تا آگاهی فراتر از حد متعارف داشته باشد زهرا اطلاعاتی را در اختیار خواننده قرار می­دهد که بی‌شک خود نمی­تواند در لحظۀ وقوع آن حضور داشته باشد. «حتی تلاش می­کرد از مستأجر دیگرمان –ننه پاپی- حرف بکشد. بیچاره پیرزن، همیشه اظهار بی اطلاعی می­کرد.»‌ (همان: 22) و در نمونۀ واپسین، باز هم راوی، دانایی فراتر از اوّل شخص را بروز می­دهد: «پاپا چند سال بعد از مرگ همسر اوّلش یعنی مادر دا و دایی حق علی، با بی­بی ازدواج کرده بود...پاپا بعد از ازدواج با بی­بی، به خاطر خشکسالی، کار کشاورزی در روستا را رها کرده و با خانواده­اش به بصره آمده بود.» (همان: 28) البته راوی، گاه نیز توضیحی را به کلام خود می­افزاید تا منشأ آگاهی بیش از حد خود را مشخص نماید «من که در کودکی با خواهران اسماعیل مخصوصاً رقیه دوست و همبازی بودم، از طریق آنها در جریان وضعیتشان قرار می­گرفتم.» (همان: 186)

چنان که پیداست، نویسندۀ این داستان، چندان به شاخصه­های از پیش تعیین‌شدۀ انتخاب روایتگر اوّل شخص پایبند نیست و گهگاه زاویۀ دید روایت را به ناگاه تغییر می­دهد به گونه­ای که در یک صفحه می­توان گاه سه شکل مختلف روایتگر را نظاره نمود. در عبارت «او که خودش تردید داشت بتواند کاری از پیش ببرد دستش را بر سر ما می­کشید.» (حسینی:  25) راوی در بیان حالت دا، از روایت به صورت دانای کل بهره می­برد؛ زیرا راوی اوّل شخص قادر نیست تا درونیات دیگر اشخاص را با چنین قطعیتی بیان نماید و در ادامه، راوی، روایت اوّل شخص را باز پی می­گیرد «اوّلین باری بود که من سوار ماشین می‌شدم.» (همان: 25) و سپس، نوبت به راوی شخصی می­رسد تا با کمک واژگان بیگانه‌ساز، برداشتی همراه با حدس و گمان از درونیات دیگر اشخاص داستان، ارائه کرد. «بر خلاف دا که خیلی مضطرب و نگران به نظر می­رسید.» (همان: 25)

 

روش­های ارائۀ زاویۀ دید درونی[5]

پس از گذر داستان از زمان کودکی زهرا و اتفاقات آن دوره از زمان، در ادامه، راوی از چارچوب اوّل شخص تجاوز نمی­کند. در اینجاست که مهم‌ترین عامل مؤثر در تغییر شیوۀ بیان و گفتار راوی، زاویۀ نگاه او به شخصیت­ها و حوادث داستان است که در زاویۀ دید اوّل­شخص، شامل دو نوع نگاه درونی[6]و نگاه بیرونی[7] می­شود. (میرصادقی،1382:302؛  عبدالهی،1385: 138) که در ادامه مورد واکاوی قرار می­گیرند.

 

«من قهرمان» (اوّل­شخص درگیر)

این روایتگر، دارای نقش کلیدی و کنش­گر در سیر حوادث داستان است. (میرصادقی، 1382، 302؛ عبداللهی، 1385: 139) پس از آن‌رو که خود یکی از اشخاص داستان است، نمی­تواند داستان را از دیدگاه بیرونی روایت کند و تنها به ذهن خود دسترسی دارد و تنها قادر است تا به داستان، از زاویۀ درونی بنگرد؛ در نتیجه، قدرت چرخش چندانی ندارد. (اخوت،1371: 109) در این دیدگاه، به عنوان دیدگاهی درون­گرا، بیش از دنیای خارج و اشخاص حاضر در آن، تکیۀ روایتگر بر رسوخ به اعماق ذهن انسان است. روایتگری از این طریق، عرصۀ نمایش «جریان تأثرات و دریافت­های درونی» شخصیت است که نسبت به جریان برون­گرا از نظم و ترتیب کمتری برخوردار است.(پک،1381: 110)

با استفاده از زاویۀدیددرونی دراین داستان،خواننده همازدرونحالت‌هاوفعلوانفعالاتروانیوهمازحرکات،شکلرفتاروحالاتبیرونیزهرا (راوی)،آگاهمی­شودودرمقابل،ازدروندیگرشخصیت­هابیخبرمی‌ماندوشخصیت­هایدیگرراتنهاازرویحرکاتوچهره­هایشانمی­شناسد. در داستان دا، زهرا که راوی و شخصیّت اصلی داستان است، فقط می‌تواند از عقاید خود صحبت کند و از تشریح عقاید و خصوصیات درونی شخصیّت‌های دیگر داستان عاجز است و تنها می­تواند حالات درونی آنها را براساس ظواهر و آنچه بیان می­کنند یا به آن دست می­زنند، برداشت کند که در هر صورت با قطع و یقین همراه نیست. «خسته و غم‌زده با پاپا و می­می صحبت می­کرد و می­گفت: کجاها رفته.» (حسینی، 1388: 25) «از وحشت آنها حال و روز دا عوض می­شد و رنگ از چهره­اش می­پرید.» (همان: 21)

از سوی دیگر این راوی، نمی‌تواند از خصوصیات مثبت یا منفی خود سخن بگوید و ممکن نیست که از خارج، خودش را مورد داوری قرار بدهد و ذهنیات دیگر شخصّیت­ها را دربارۀ خود متوجّه شود؛ بلکه تنها می­تواند حدس بزند. «احساس کردم نه فقط از حرفم بلکه از خود من هم بدش آمد.» (همان: 335) «نگاه معنی‌داری به من کرد، حس کردم می­خواهد به من بگوید: دیدی بالاخره کار خودت رو کردی!» (همان: 517) اما به همان نسبت، در بیان درونیات و احساسات خویش آزادی عمل دارد و با زاویۀ دید نزدیک و درونی، خود را در معرض دید قرار می­دهد. «ملاقات بدی بود دوست داشتم زودتر از آنجا بیرون بیایم. گریه‌ام قطع نمی­شد.» (همان: 26) «روز حرکت علی، بدترین و سیاه‌ترین روز عمرم بود.» ‌(68) «با همه اشتیاقی که برای دیدن چهره مهربان بابا داشتم ولی وقتی به پیکرش رسیدم، لرزش دستانم بیشتر شد و نفسم به شماره افتاد. یک لحظه احساس کردم همه جا در تاریکی مطلق فرو رفته که چشمانم نمی­بیند. قلبم به شدت فشرده می­شد.» (همان: 210) چنان که پیداست، در این نمونه­ها راوی به بیان دقیق احساس خود پرداخته است و از این‌رو است که به تشبیه و توصیف احساسی نیز رو آورده و کلام، تا حدودی جلوۀ شاعرانگی به خود گرفته است.

 

«من شاهد» (اوّل­شخص ناظر)

روایتگر اوّل شخص،هنگامی که زاویۀ دید بیرونی را انتخاب می­کند، میان او و آنچه یا آن­کس که روایت می­شود فاصله­ای ثابت وجود دارد؛ در حقیقت، روایتگر به مانند چشمی است که آنچه را که در حیطۀ دیداری و شنیداری­اش به وقوع می­پیوندد، برای خواننده روایت می­کند. در این حال، روایتگر، به عنوان ناظر بر رویداد­ها در متن حضور دارد. (ایوب،2001: 123) و معمولاً یکی از شخصیت­های فرعی داستان که از مرکز رویداد­ها به دور است، کار روایت را بر عهده می­گیرد؛ این ویژگی، موجب می­شود تا بتواند تمامی منابع کسب خبر را در اختیار داشته باشد. (ایرانی،1380: 401)

اما در این رمان، نویسنده برای اینکه خواننده را در جریان اموری از این دست نیز قرار بدهد، گاه با سپردن موقّت امر روایتگری به یکی از شخصیت­های فرعی، حالات و اعمال راوی را که خود قادر به بازگویی آن نیست، بیان می­نماید. «می­گفتی: من سه ماهه علی رو ندیدم... از بچه­هاتون حرف زدی، از خوبی­های علی گفتی. دست­هاش رو نشونمون دادی.. تو دیشب با کارهات با حرفهات به جان همه آتش زدی.»‌ (حسینی: 254) گاه نیز راوی، روایت بخش­هایی از داستان را که خود در آن حضور نداشته است، به یکی از شخصیت­های فرعی داستان می­سپارد و خود نیز همانند مخاطب، شنونده می­شود. در اینجا، داستان از زاویۀ دید نفر دومی که درکنار شخصیّت اصلی در رویدادها و حوادث داستان قرار دارد روایت می­شود که در زمینۀمواردی در رابطه با شخصیّت اصلی و شخصیّت­های دیگر و وقایع اطلاعات می­دهدو از زاویۀ دید و صدای این شخصیّت فرعی، داستان به خواننده انتقال پیدا می­کند؛ در رمان دا، شخصیت فرعی عهده­دار روایتگری، لزوماً خودش مسبب اصلی رخدادها و حوادث نیست و در مرکز داستان قرار ندارد. نمونه­ای که در ادامه ذکر می­گردد توسط لیلا، خواهر راوی و خطاب به او بیان می­گردد و بدین ترتیب، خواننده در جریان وقایعی که راوی، به دلیل بی اطلاعی، قادر به راویت آن نیست، قرار می­گیرد. «همون روزی که توی سنتاب تو مجروح شدی، عراقی­ها تا پادگان دژ رسیده بودند. نیرو­های توی پادگان عقب­نشینی کردند. من همین‌طوری که توی جنت‌آباد چرخ می­خوردم، دیدم ابراهیم سعبری جلوی در جنت آباد افتاده.»‌(همان: 550) یا در موردی دیگر، باز هم شخصیتی فرعی، زهرا – و مخاطب- را در جریان وقایعی که راوی در آن حضور نداشته است، قرار می­دهد. «خوش به حالت نبودی ببینی چه اتفاقاتی افتاد.حتی به جنازه شهدا هم رحم نمی­کردند با آر­پی­جی آنها رو هم می‌زدند. همه خونه‌ها رو غارت کردن. حتی حرمت مسجد جامع رو نگه نداشتند.» (حسینی: 556) و در نمونۀ بعدی، «حبیب» چگونگی شهادت «علی» برادر زهرا را برای او بازگو می­کند. «دیدیم یک گلوله توپ خورد توی حیاط. گلوله بعدی جلوی در سالن و بلافاصله گلوله بعدی خورد وسط جمع ما. من در آن لحظه فقط صدای الله‌اکبر سید علی را شنیدم و دیگر چیزی نفهمیدم.» (همان: 477)

 

روایتگری براساس زاویۀ دید درونی(تک­گویی[8])

تک­گویی، «صحبت یک نفره­ایی است که ممکن است مخاطب داشته باشد و یا نداشته باشد.» (میرصادقی،1382: 507) و دارای اقسامی است که در ادامه، با توجه به آنچه در بخش تحلیل رمان دا مصداق دارد و نمونه­های آن یافت می­شود، هر یک شرح داده می­شوند. شایان ذکر است که در این رمان، در مواردی از تک­گویی که لازمۀ آن اغتشاش در نظام دستوری زبان است، راوی از این امر عدول نموده است و جریانات ذهنی وی به طور کلّی از قواعد دستوری زبان پیروی می­کند. تک­گویی درونی، حدیث نفس و جریان سیال ذهن در این رمان بارها مورد استفادۀ راوی قرار گرفته و بدین ترتیب، خواننده مجال این را یافته است تا با ورود به پنهان­ترین زوایای اندیشه و احساس زهرا، در عین کسب اطلاعات، راوی داستان را بهتر بشناسد و روند همذات­پنداری خواننده و راوی سرعت می­گیرد. راوی در این رمان، در هنگام بیان درونیات خود، مخاطبی را مد نظر ندارد بلکه بی­توجه به حضور دیگران، هیجانات و احساس خود را بر زبان می­آورد تا از بار روحی خود بکاهد.

 

تک­گویی درونی[9]

تک­گویی درونی، بیان پرداخت نشده و شکل نگرفتۀ اندیشه، بلافاصله پس از بروز آن در ذهن است. راوی در این سبک، هنگام بیان افکارش، مخاطبی را مد نظر ندارد. (میرصادقی،1382: 507)«اغتشاش در نظام زمان و مکان و توالی منطقی حوادث و ترتیب دستوری زبان» جزء شاخصه­های این شیوه محسوب می­شود. (شمیسا،1373: 174)در این شیوه، سخنی به زبان نمی‌آید و هر چه هست در ذهن شخص می‌گذرد.در رمان مورد بررسی، تک­گویی درونی، شامل گفتگو­های ذهنی و کشمکش­های درونی زهرا به عنوان راوی داستان است که به صورت تک­گویی مستقیم روایت می­گردند و بخش عمده­ای از درونیات زهرا به این شیوه در مقابل خواننده عرضه می­گردد؛ذهن شخصیت، که بیانی از تجربه­ها، عواطف و خاطره­های اوست،به صورت اوّل­شخص روایت می­شود. (رضوانیان و نوری،1388: 79-94)در این حالت، خواننده به طور غیر­مستقیم با «اندیشه و احساس شخصیت داستان» مواجه می­شود،در رمان دا، به واسطۀ حضور راوی اوّل شخص، روند­های ذهنی نا­منسجم شخصیت با عباراتی از قبیل «به خود می­گفتم»، «دست به دامن خدا شدم»، «توی دلم می­گفتم»، «فکر می­کردم»، «از خودم می­پرسیدم» و.. به نمایشگذاشته می­شود. (محمودی،1387: 121-144) «به خودم گفتم: اینا که اینطوری هستن وای به حال فرمانده شون. عجب کاری کردیم اومدیم اینجا. کاش بچه‌ها را اینجا نمی­آوردم.» (حسینی: 574) «دست به دامن خدا شدم: کمکم کن من حرف بزنم.بتونم دردهایی که داره ما رو آزار میده، ظلمی که توی خطوط به بچه­ها می­شه رو بگم.» (همان: 435) «من توی فکر علی بودم...از خودم می­پرسیدم؛ علی الآن کجاست؟چه کار دارد می‌کند؟ خدایا بالاخره علی را می‌بینم یانه؟» (همان: 337) از خلال تک­گویی­های درونی زهرا، شخصیت ثابت و محکم وی در برابر خواننده نمایانده می­شود و چون این امر، غیر مستقیم اتفاق می­افتد، خواننده آن را می­پذیرد، در نتیجه می­توان گفت که نویسنده، موفق عمل کرده و از زهرا شخصیتی پذیرفتنی ارائه نموده است و به قضاوت خواننده دربارۀ او کمک می­کند.

در این رمان، گاه اتفاق می­افتد کهدر خلال تک­گویی درونی، ضمیر مخاطب به کار برده می­شود و به این ترتیب، تک­گویی را وارد حیطۀ جریان سیال ذهنمی­کند. (ایوب،2001: 125) «تعجب کردم کمی هم هول شدم، امام جمعه چه می­خواهد بگوید. چه چیزی می­خواهد بپرسد. من چه باید بگویم؟ توی دلم گفتم: خدایا خودت کمک کن.» (همان: 189) «چه شده بود که او این طور می­کرد؟ خدایا چه بر سر ما آمده؟ تا چند لحظه دیگر چه می­شنوم؟ چه می‌خواهم ببینم؟» (همان: 196)و در نمونۀ واپسین، زهرا، کنار جسد برادرش «علی» بی آنکه به اطراف توجهی داشته باشد، برادر شهیدش را مورد خطاب قرار می­دهد که با تأکید بر فرایند­های ذهنی و احوال روحی وی که در حوزۀ تک‌گویی نمایشی[3] جای دارد، شخصیّت راوی را در نظر مخاطب، زنده و پویا ترسیم می­کند. (کیان، 1387:57-73) در این مثال، راوی، خطاب به علی که شهید شده است از استیصال خود در به دوش کشیدن بار مسئولیت خانواده می­گوید. «بابا گفته بود تا تو بیایی من مسئول بچه­ها و دا باشم.تو چرا اینجوری گذاشتی و رفتی؟ حالا من با این بچه­ها چکار کنم؟ جواب دا را بعد از این همه چشم انتظاری چه بدهم؟ به خودم گفته بودم تو می­آیی و برای سعید و زینب پدری می­کنی.» (حسینی: 354) تک‌گویی نمایشی در این رمان، در موارد اندکی و از زبان زهرا خطاب به پدر و برادر شهیدش و نیز گاه خطاب به خدا اتفاق می­افتد. «به خدا هم اعتراض کردم که: چرا مرا نمی­بری؟چقدر باید زجر بکشم؟چقدر باید تحمل کنم؟..» (همان: 377)

 

حدیث نفس[10]

به عنوان بخشی از اثر،«تک­گویی شخصیّت در صحنۀ نمایش یا در عرصۀ داستانی» است. در این شیوه، شخصیّت با هدف آگاه ساختن خواننده از درونیات خود، و در حالی که از حضور او غافل است، اندیشه­ها و احساسات خود را با صدای بلند، بیان می­کند. (میرصادقی،1382:514)حدیث نفس،با دادن اطلاعاتی دربارۀ شخصیّت، موجب پیشبرد عمل داستانی می­شود (میرصادقی،1377: 83) و روش مناسبی برای انتقال مستقیم اطلاعات مربوط به انگیزه­ها و حالات ذهنی شخصیت یا جهت دادن به قضاوت­ها و واکنش­های مخاطب است.

حدیث نفس در این رمان جز موارد اندکی، مورد استفادۀ راوی قرار نگرفته است و اغلب اطلاعاتی که به طور معمول از این طریق به خواننده انتقال می­یابد، به وسیلۀ تک­گویی درونی و جریان سیال ذهن راوی در اختیار خواننده قرار داده شده است؛ حدیث نفس در این رمان، بیش از هر چیزبیانگر «توصیف یا بیان عقیده»­ی گوینده نسبت به وضعیت موجود می­باشد. (داد، 1371: 194و195) برای نمونه، در بخشی از داستان که به دلیل سن کم به راوی (زهرا) اجازۀ اهدای خون داده نمی­شود، وی با خود چنین زمزمه می­کند: «ناراحت شدم. گفتم: خدایا من همین یه کار رو می­تونستم انجام بدم که اینم نشد. حالا چیکار کنم.» (حسینی: 78) و در نمونه­ای دیگر، زهرا ناراحتی و تشویش خود را از آنچه بر مردم جنوب کشور در سال­های آغازین انقلاب گذشته و آسایش‌شان را سلب نموده است، ابراز می­کند و بدین ترتیب، اطلاعاتی را نیز به خواننده انتقال می­دهد.«خدایا خودت به داد این مردم برس. آن از بمب‌گذاری­ها،آن از غائلۀ خلق عرب و ترور­ها. تا کی باید این بدبختی­ها سرمون بیاد؟» (همان: 93)

 

جریان سیّال ذهن[11]

نوع اغراق­آمیز و شکل بیان «پیچیده و گنگ» تک­گویی درونی است که گاه از انسجام ذهنی و زبانی به دور است. (رضوانیان و نوری،1388: 79-94) در این روش، نویسنده سعی دارد با ثبت حالات ذهنی شخصیّت­های داستان، مخاطب را با تجربۀ ذهنی آنها آشنا سازد و «سیلان اندیشه­ها، عواطف و خاطرات شخصیّت»­ها را مستقیماً به نمایش بگذارد. (محمودی،1387: 121-144) این خاطرات پنهان، که ممکن است دردناک و یا خوشایند باشند، در نتیجۀ محرکی بیرونی یا قرار گرفتن شخصیّت در موقعیتی خاص، بر­انگیخته می­شوند. (ایوب،2001: 114) بخش عمدۀ احساس و اندیشۀ راوی رمان دا براساس جریان سیّال ذهن پی گرفته می­شود که نقش موقعیّت­های خاصی که راوی در متن آن قرار می­گیرد، برای برانگیختن وی بیش از دیگر محرک­ها است. موقعیّت­هایی از قبیل حضور در اتاقی تاریک، حضور دایی در مسجد، خوشحالی از آمدن برادر، دیدن جنازۀ برادر و پدر، خاکسپاری پدر، صحنۀ دلخراش مرگ کودکان، غسل میت دادن یک دوست، شلیک به عراقی­ها، پنهان کردن مرگ برادر از دا و حوادثی چون ترکش خوردن و مجروح شدن راوی و در موارد اندکی نیز تداعی خاطرات، اندیشه و احساس راوی را تحریک می­کنند تا دچار احساس­های متفاوتی در لحظات خاص شود. در نمونۀ نخست، ترکش خوردن زهرا و نارضایتی­اش از این اتفاق، که موجب دور شدن او از زادگاهش می­شود، اندیشۀ وی را دچار کشمکش می­کند و یکبار خدا را با گله یاد می­کند و دیگر بار عراقی­هایی که او را مجروح کرده‌اند خطاب قرار می­دهد، «به خدا می­گفتم: خدایا چرا حالا؟می­گذاشتی عراقی­ها رو که بیرون کردیم بعد من رو از دست و پا می‌نداختی. دوباره میگفتم من که از تو شهادت خواسته بودم. این چیه روزی من کردی؟ من طاقت ندارم. بعد خطاب به بعثی­های متجاوز می­گفتم: خاک بر سرتون! شما که شلیک کردید به جای خمپاره شصت، توپ دویست و سی می­فرستادید کارم رو تموم می­کردید.» (حسینی: 523) و اگر چه هم در این مورد هم در موارد دیگر از قواعد دستوری زبان عدول نمی­کند اما آشفتگی روحی زهرا به عنوان راوی، از طریق جملات کوتاه و بریده بریده، جملات پرسشی پی در پی و بعضاً پاسخ دادن به پرسشی که خود مطرح کرده، تبدیل بخشی از لحن به محاوره و مواردی از این قبیل، به طور واضح نمود می­یابد: «تو چطور تونستی این فرصت را از این زن داغدار بگیری. حالا تا قیام قیامت در حسرت دیدن علی می­سوزد. اگر جنازه علی را می­دید، مطمئن می­شد که پسرش رفته ولی حالا دلش دیگر راضی نمی­شود چنین حرفی را بپذیرد. اشک می‌ریختم و خودم را سرزنش می­کردم. آرام که می­شدم، خودم را دلداری می­دادم، می­گفتم: کارت اشتباه نبوده.دا نمی­توانست داغ علی را ببیند و طاقت بیاورد...اگر می‌فهمید و از شهر بیرون نمی­رفت چه؟اگر دا می­ماند و با بچه­ها اسیر می­شدند یا زیر آتش جان می­دادند چه کار می­کردی؟ پس این کارت بهترین راه ممکن بود.» (همان: 468) در نمونۀ بعدی، زهرا، با دیدن مزار پدرش به لحاظ احساسی برانگیخته می­شود و با مهربانی شروع به صحبت با پدر می­کند سپس به ناگاه بدقولی وی را یادآور می­شود و اندکی بعد گله‌گزاری را آغاز می­کند.«گفتم: سلام بابای بی وفا. چطور دلت اومد تنها بزاری بری؟چطور از زینب دل کندی و رفتی؟ مگر به دا قول نداده بودی که نذاری سختی بکشه؟الان که بدتر شد. چرا به قولت وفا نکردی؟ لااقل صبر می­کردی علی میومد بعد می­رفتی. اشک‌هایم می­ریخت و حرف‌های دلم را به بابا می­گفتم: تو که می­خواستی بروی چرا زینب رو اینقدر ناز پرورده کردی؟ حالا زینب روی زانوی کی بشینه؟ از سر و کول کی بالا بره؟...حالا که ما رو گذاشتی و رفتی از خدا بخواه ما رو تنها نزاره.» (همان: 220)

و در آخر، در مورد بعدی، که خبر بمباران مدرسه را می­شنود، سؤالات پی در پی و تغییر ضمیر در گفتار، از جمله نشانه­های پریشانی جریان ذهنی راوی است. «یعنی علی هم اونجا بوده؟ بعد خودم را دلداری می­دادم و می­گفتم: نه علی اونجا نیس. علی خطه. دوباره به خودم نهیب میزدم و می­گفتم: زهرا مگه بقیه که اونجابودن خواهر نداشتند. اونا هم برای خواهراشون مثل علی‌اند. چه فرقی می­کنه؟» (همان: 338)

 

نتیـجـه­گیری

1.راوی این رمان، در کلّیّت داستان برخوردار از شاخصه­های روایی اوّل شخص مفرد استو از این‌رو، خود را با زاویۀ دید نزدیک و درونی روایت می­کند اما شناخت وی از محیط اطراف و دیگر اشخاص موجود در داستان، شناختی دور و کلّی‌نگر و همراه با حدس و گمان و عدم آگاهی صد در صدی است که زاویۀ دید دور و بیرونی را برای روایت بر می­گزیند.

2.نویسندۀ این داستان، چندان به شاخصه­های از پیش تعیین‌شدۀ انتخاب روایتگر اوّل شخص پایبند نیست و گهگاه زاویۀ دید روایت را به ناگاه تغییر می­دهد. در بخش­هایی از داستان، از خلال یک روایت اوّل شخص، شاخصه­های راوی شخصی و دانای کلّ مطلق در کلام راوی دیده می­شود و راوی به دانای کلّی استحاله می­یابد که با ضمیر «من» یا «ما» به روایتگری می­پردازد تا بتواند بی آن که مداخله­ای در روند داستان داشته باشد از تمامی منابع کسب خبر، نهایت استفاده را ببرد.

3.نویسندۀ رمان، آنجا که راوی اوّل شخص را در قالب شناخته‌شدۀ آن به کار می­برد، به محدودیت راوی در بیان خصوصیت خود، گاه با سپردن موقت امر روایتگری به یکی از شخصیت­های فرعی، حالات و اعمال راوی را که خود قادر به بازگویی آن نیست، بیان می­نماید و همچنین آگاهی خواننده را دربارۀبخش­هایی از داستان را که راوی در آن حضور نداشته نیز بالا می­برد.

4.تک­گویی درونی، حدیث نفس و جریان سیّال ذهن، بارها در این رمان مورد استفادۀ راوی قرار گرفته است. جریانات ذهنی روایتگر دا، بر خلاف معمول، به طور کلی از قواعد دستوری زبان پیروی می­کند و آشفتگی روحی وی، از راه­های دیگری مانند جملات کوتاه، پرسش­های پی در پی و بعضاً پاسخ دادن به پرسشی که خود مطرح کرده است، کاربرد محاوره و .. به طور واضح نمود می­یابد.

5.گفتگوی درونی و جریان سیّال، موجب همذات­پنداری خواننده با راوی می­گردند و حدیث نفس در این رمان، برخلاف معمول که عهده‌دار شکل دادن به تصور خواننده است، بیش از هر چیز بیانگر «توصیف یا بیان عقیده»­ی گوینده نسبت به وضعیت موجود است.

 

پی­نوشت‌ها

  1. براساس نظریۀ بارت، در این دیدگاه، راوی غیر­شخصی است و از دانش بی حدی برخوردار است و در یک زمان هم نسبت به نیات، افکار و احساسات شخصیت­ها آگاه است و می­تواند رفتارشان را تحلیل کند و هم از کنش­های خارجی آنان با خبر است. (احمدی،1380: 234)
  2. کلمات بیگانگی‌ساز عبارتند از:انگار، گویی، ظاهراً، علی الظاهر، شاید، مثل اینکه، احتمالاً، پیدا بود که و...که علاوه بر اینکه راوی به واسطۀ اینها، دانای کل بودن خود را پنهان می­کند، به جهت دلالت بر دور بودن راوی از صحنه، بیانگر «ذهنیت خنثی و بیگانه راوی» نیز هستند.
  3. سخنگوی تک‌گویی نمایشی، از زاویۀ دیدی تثبیت شده می­آغازد و با صحت آن سر و کار ندارد، بلکه می­خواهد با آن، بر دنیای برون تأثیر بگذارد. معنای تک‌گویی با آنچه تک‌گوی درک و فاش می­کند یکسان است. (langbaum,1957:146, به نقل از کیان،1378)

 



[1]. First-person point of view

[2]. Second-person point of view

[3].Omniscient point of view

[4].Dramatic/Objective point of view

[5]Internal point of view

[6]Internal of view

[7]External of view

[8].Monologue

[9].Interior monologue

[10].Soliloquy

[11].Stream of consciousness

منـابـع

  1. احمدی، بابک (1380)،ساختار و تأویل متن، چاپ پنجم، تهران، مرکز.
  2. اخوت، احمد (1371)،دستور زبان داستان، اصفهان، فردا.
  3. امامی، نصراله؛ مهدی‌زاده فرد، بهروز (1387)،«روایت و دامنۀ زمانی روایت در قصه­های مثنوی»، ادب پژوهی، شماره 5،صص 129-160.
  4. ایرانی، ناصر (1380)،هنر رمان، تهران، آبانگاه.
  5. ایوب، محمد (2001)،الزمن و السرد القصصی فی الروایة الفلسطینیة المعاصرة بین 1973-1994، ط.1، بی­جا: دار السندباد للنشر و التوزیع.
  6. پک، جان (1381)،شیوۀ تحلیل رمان، احمد صدارتی (مترجم)، چاپ دوم، تهران، مرکز.
  7. الحجمری، عبدالفتاح (1993)، «السارد فی روایة  الوجوه البیضاء»، فصول (مجلة النقد الأدبی)، ج 12، العدد2، 146-179.
  8. حسینی، سیده اعظم (1388)، دا، چاپ هفتادوسوم، تهران، سوره مهر.
  9. داد، سیما (1371)،فرهنگ اصطلاحات ادبی، تهران، مروارید.
  10. رضوانیان، قدسیه و نوری، حمیده (1388)، «راوی در رمان آتش بدون دود»، پژوهش­های زبان و ادبیات فارسی، دانشکده ادبیّات و علوم انسانی دانشگاه اصفهان، دورۀ جدید، شماره 4، 79-94.
  11. سلیمانی، محسن (1363)،تأملی دیگر در باب داستان، (ترجمه)، چاپ سوم، تهران، حوزۀ هنری.
  12. شمیسا، سیروس (1373)،انواع ادبی، چاپ دوم، تهران، فردوس.
  13. عبداللهی، منیژه (1385)، «شیوه­های روایت‌پردازی در گلستان»، مجله علوم اجتماعی و انسانی دانشگاه شیراز، دوره 25، شماره 3، پیاپی 48، 133-146.
  14. کاظمی، رضا (بی­تا)، «نقطه دید، جایگاه راوی در روایت­های سینمایی»، مجله فیلم نگار، بی­جا،86-88.
  15. کیان، سهیل (1387)، «تحول تازه در فرم تک‌گویی نمایشی»، مجله نقد زبان و ادبیات خارجی، دوره 1، شماره1، 57-73.
  16. محمودی، محمدعلی (1387)، «بررسی روایت در بوف کور هدایت»، پژوهشنامۀ ادب غنایی در زبان و ادبیات فارسی، دورۀ 6، شماره 10، 121-144.
  17. مستور، مصطفی (1379)،مبانی داستان کوتاه، تهران، مرکز.
  18. مهدی‌زاده فرد، بهروز (1387)، «روایت و دامنۀ زمانی روایت در قصه­های مثنوی»، ادب پژوهی، شماره 5، 129-160.
  19. میرصادقی، جمال (1382)،ادبیات داستانی(قصه، رمانس، داستان کوتاه، رمان)، چاپ چهارم، تهران، بهمن.
  20. میرصادقی، جمال؛ میرصادقی، میمنت (1377)،واژه‌نامۀ هنر داستان­نویسی، فرهنگ تفصیلی اصطلاحات ادبیات داستانی، تهران، کتاب مهناز.